استقلال قاضی از منظر فقه اسلامی وامامی

مؤسسه فقه پژوهی «مفتاح کرامت»
استقلال قاضی از منظر فقه اسلامی؛ به ویژه فقه امامیه
استاد: آیت الله قائنی
9 آذرماه 1401
بسم الله الرحمن الرحیم
مجری: مسأله قضاوت، همزاد انسان و جامعه انسانی است؛ هم ریشه در ابعاد باطنی و وجودی او و عوامل و انگیزههایی دارد که که نزاعها و مخاصمات را پدید میآورد؛ و هم یک امر اجتماعی است که در اجتماع، مدیریت و سیاست به قضاوت پرداخته میشود و هم آمال و آرزوی و خواسته بشر در جامه از قدیم الایام، تقحق قضاوت عادلانه بوده است. اسلام هم مسأله قضا را بسیار مهم میداند و به آن، اهمیت داده بهگونهای که آن را منصب نبی و وصی میداند و در صورتی که این دو نباشد یا در استمرار آن دو نباشد، آن را شقی معرفی کرده. بههرحال شاید بتوانیم مسأله استقلال قاضی را عبارة اخرای قضاوت عادلانه بدانیم و در جوامع قدیم، مسأله قضاوت از مسائل مهم بوده و در جوامع جدید هم در بحث تفکیک قوا، یکی از سه قوه اصلی، قوه قضائیه است که آرزوی بشر را در تحقق قضاوت عادلانه، دنبال میکند. اسلام هم -که همه چیز را بر محور قوانین و ضوابط شرعی میخواهد- یعنی بستر آماده برای تحقق قضاوت عادلانه و استقلال قاضی در مسند قضا را خواستار است؛ یعنی جاری و نافذ نبودن اراده اشخاص و امیال و هواهای آنها در امر قضاوت.
قائنی اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. این بحث، یک بحث گسترده است که پرداختن به تمام جوانب آن قطعاً در مانند این جلسه موقّر هم نمیگنجد؛ چراکه جوانب و جهات گوناگونی دارد که در این راستا گویای بحث استقلال قاضی و استقلال قضای اسلامی است. اگر فهرستی از جهات مربوط به استقلال قاضی در فقه، ارائه بشود، شاید بهترین امر، این است که به «شرائع» ارجاع بدهد که درباره پارهای از آداب قاضی که بهعنوان حکم الزامی، و شماری از احکام غیرالزامیه را بهعنوان آداب قاضی، متذکر شده و البته الزامی بودن برخی از آنها در میان فقها محل خلاف است.
اینکه در حکومت دارج، نهاد قضائی و قوه قضائیه از دیگر قوا متمایز است و استقلال دارد، یک اصطلاح است که با اصطلاح «استقلال قضائی» و منظور ما از منطر فقه، متغایرت دارد، چون اموری تشکیلاتی است نه امری تثبیتناپذیر، بلکه یک مصطلح حکومی و اداری است و مراد از آن، این است که نهاد قضائی براساس قوه مجریه و تحت امره آن، تعریف نمیشود و وزارت دادگستری که تحت نظر قوه مجریه است، غیر از نهاد قضائیی است که در عرض نهاد قانونگذاری و اجرائی، تعریفی در حکومت دارد. مراد ما از استقلال قضائی، این معنا نیست، بلکه این است که قضا در فقه اسلامی و منابع فقه اسلامی با خصوصیاتی، قرین شده که خواستهاند قاضی را به دو معنا بهگونهای مستقل، تعریف بکنند:
1) استقلال حتی از حاکم اسلامی، غیر از امام معصوم: بدینمعنا که در عصر غیبت، مشروعیت قضای قاضی، ملهم از حکم حاکم مشروع حکومت اسلامی هم نیست و رهبری حکومت اسلامی، یک نهاد است و مشروعیت قضا در عرض آن -نه در طول آن- قرار دارد. معروف در فقه امامیه، همین است تا جایی که بر آن، ادعای اجماع هم شده است.
برخی از معاصران خواستهاند بگویند چنین نیست، بلکه مشروعیت قضای قاضی در عصر غیبت، به جعل، قرار و نصب حاکم مشروع اسلامی، بستگی دارد و بر این امر شاذ -که بعداً عرض میکنم- نیز مصرّند، اما معروف در فقه شیعه، خلاف این مطلب است و خود این قائل نیز هم کلامش از برخی بزرگان (ظاهراً شهید ثانی در «مسالک» یا غیر ایشان) دعوی اجماع بر استقلال قاضی از حاکمیت مشروع حکومت اسلامی را هم نقل کرده است، اما در عین حال، در اجماع، تشکیک کرده؛ تعبّدی بودن آن را منکر شده و خواسته بگوید که ماییم و ادلّه که خلاف این مطلب از آنها قابل استفاده است.
2) استقلال قاضی حتی از نظر مالی: در حکومت اسلامی و فقه شیعی، استقلال قاضی بهگونهای تعریف شده که از نظر مالی و تأمین مالی نیز هیچگونه وابستگیی بهعنوان مزد، به هیج جا حتی به حکومت اسلامی نداشته باشد و افزون برا ینکه دستمزد خود را نباید از مراجعان، بلکه از بیت المال نیز نباید دریافت کند. مشهور فقهای ما قائلند که در حکومت اسلامی بهحسب فقه شیعی، دریافت مزد بابت قضا هم نداریم. آری، یک عنوان بهنام «ارتزاق قاضی» وجود دارد که دقیقاً مباین با اجر، اجرت، مزد و دریافت مالی بهازای قضاست.
شروط الزامی و غیرالزامی قاضی
در این جلسه، قصد دارم پیرامون استقلال قاضی در فقه شیعی، بهاختصار، به همین دو نکته بپردازم و الا گذشته از این، جهات مختلفی که در بحث استقلال قاضی از فقه شیعه، قابل استفاده است، همان بود که در مراجعه به مثل «شرائع» یافت میشود و امور مطرح در راستای استقلال قضائی قاضی اسلامی را یادآور شده و چون مجموعه آداب مربوط به قضا به حدود 50 مورد میرسد، با توجه به «شرائع» و غیر آن، فهرستوار به شماری از احکام الزامیه و غیرالزامیه مربوط به استقلال قاضی، اشاره میکنم:
شروط الزامی قضاء عبارتند از:
- عدالت: در این شرط، حتی وثاقت هم کافی نیست، بلکه قاضی باید عادل باشد. این ویژگی در راستای جلوگیری از قاضی در تحیّز، جانبداری ناحق و قضاوت برخلاف تشخیص، تأثیر بسیاری دارد و اصلاً یکی از جهاتی که قاضی را میتواند مورد مرجعیت قضایی قرار بدهد، همین عدالت است؛ لذا وثاقت هم کافی نیست. ممکن است ما خبر ثقه (ولو فاسق) را حجت بدانیم، اما قضای ثقه را مادامی که متصف به عدالت نیست، نافذ نمیدانیم و این از مسلّمات فقه اسلامی است.
- رجولت و مرد بودن: یکی از شروط الزامی قاضی، رجولت است که در ناحیه استقلال قاضی، جانبداری از حق و عدم تحیّز و انفعال در تشخیص، تأثیر جدی دارد و حالت رقّتی در جنس مؤنث، وجود دارد که مانع این امر میگردد. البته ممکن است خانمی هم پیدا بشود که خشنتر و صلبتر از مرد باشد، اما معمولاً چنین نیست و احکام شریعت براساس نوع، تنظیم میشود. لذا رجولیت بهعنوان یکی از جهاتی است که موجب میشود قاضی از غیرقانون و حق، اثر نپذیرد و تحت تأثیر عواطف –که احیاناً موجب انصراف از حق و تحیّز میشود- واقع نشود.
البته ممکن است زمزمههایی از عدم اعتبار این شرط، مطرح بشود که ناشی از خیال است و قصد ورود به بحث «شرطیت رجولت در قاضی» ندارم.
- اجتهاد: اجتهاد و ضابط بودن نیز از شرائط قاضی است و در «جواهر»، ذیل کلام مرحوم محقق، به ضابطی که «لم یغلب علیه النسیان» اشاره میکند و مراد از آن، این است که چنانچه قاضی هرچند بهشتی باشد، اما ضابط نباشد و معرضیت نسیان خارج از حد متعارف داشته باشد، از اهلیت قضایی برخوردار نیست.
اجتهاد، نیاز به زمان زیادی برای بحث دارد اما برخی فقها مثل صاحب «جواهر» قضای غیرمجتهد و براساس تقلید را هم نافذ میداند و قطعاً و صریحاً قائل به عدم اعتبار اجتهاد و کفایت منصوب بودن مقلد از ناحیه فقیه است. البته نسبت دادن این نظر به برخی از فقها نادرست است و گمانم این است که از جمله کسانی که چنین نظری را بهغلط به او نسبت میدهند، مرحوم «میرزای قمی» است.
من از عدهای از موارد الزامی اجماعی یا غیراجماعی، چنین تعبیر میکنم که: باید حالت مهانتی در قاضی نباشد که موجب گردد قاضی برای پر کردن این خلأ، به خلافِ حقطلبی و تحیّز، تمسک بجوید. در فقه ما از این موارد، چنین تعبیر شده است:
- ولد الزنا نباشد؛
- نابینا نباشد (به نظر برخی)؛
- مملوک نباشد؛
- اصحاب آفاتی مثل خَرَس (لالی) و صمم (کری) نباشد؛
شماری از آداب قضا
در اینجا با توجه به «شرائع» به شماری از الزامیات، و جملهای از احکامی که در زمره آداب قضا، ذکر شده اشاره میکنم:
- v حرمت رشوه: به جز این بحث که خود، یک بحث مفصل است و حکم الزامی است، معمولاً عدهای از بزرگان، آن را چنین تعریف کردهاند: «اخذ مالی بهازاء هر حکم بهباطل یا بهازاء حکم بهنفع شخصی؛ حقاً أو باطلاً». این احتمال را هم مطرح کردهایم که رشوه یک معنای اعم از آنچه گذشت، دارد و حتی اخذ مال بهازاء حکم حق، مقیّداً بالحق را هم شامل میگردد؛ درحالی که آنچه معمولاً در کلمات فقهایی همانند مرحوم آقای خوئی1 آمده، چنین است: «ما یؤخذ علی الحکم بالباطل أو علی الحکم بنفع الباذل حقاً أو باطلاً» طبق این تعریف، لازم نیست که رشوه حتماً مال یا عین باشد درحالی که شاید بتوان گفت رشوه، معنایی اعم دارد و حتی اخذ مال در برابر حکم به حق نیز رشوه شمرده میشود.
- v جدای از این، مرحوم محقق در «شرائع» میفرماید: «إستحباب أن یحضر القاضی من أهل العلم من یشهد حکمه»؛ یکی از آداب قضا این است که قاضی مجلس قضائی داشته باشد (نه مجلس بررسی احکام) که اهل علم و مشورت علمی در آن، حضور داشته باشند تا اگر حکمش برخلاف موازین و آنچه باید، باشد، به او تذکر بدهند.
- v «و منها كراهة القضاء حال الغضب أو وصفٍ یساویه»؛ اینها برای این است که قاضی از حق، منحرف نشود و جهت حکم واقع به انحراف نرود.
- «و منها کراهة أن یتولی القاضی البیع و الشراء لنفسه»؛ قاضی، خودش برای خرید، به بازار نرود و اگر برای کاری (مثل خرید جهیزیه یا تهیه خانه) مجبور به خروج از خانه است، مباشرت در خرید نداشته باشد؛ چون خود مباشرت او در این کار، حتی ممکن است در حد ارزان فروختن به او، زمینههایی برای عدم استقلال، تحیّز و انحراف قضائیاش را ایجاد کند. لذا گفتهاند خودش مباشرتاً اقدام به معامله نکند.
- «و منها کراهة أن یرتب للشهادة فِرقاَ (قوماً) مخصوصین؛ بل قیل یحرم»؛ امروزه در کنار دادگاهها شهودی، مشخص، حاضرند و بهمحض اینکه کسی نیاز به شهادت داشت، اقدام میکنند، درحالی که مشخص نیست شهادتشان در کدام نهاد قضائی میتواند ارزش قضائی داشته باشد؛ مخصوصاً کسانی که به هیچروی، عدالتشان حداقل، محرز نیست و خود تکرر شهادتشان موجب ریب و مظنّه کذب، اخذ مال و امثال آن است. بهحسب مسموع، اینگونه است -و انشاءالله که چنین نیست- که بسیاری از قضایا مبتنی بر این است که کسانی بهصرف حضور دادگاه، امضائی میکنند و شهادتی میدهند و قاضی نیز بر این اساس، قضاوت میکند.
- «و منها کراهة تولّی المخاصمة مع غیره عند قاضٍ آخر»؛ یعنی اگر خود قاضی به مشکل قضائی، برخورد و با کسی اختلافی پیدا کرد و نیاز به حضور در محکمه داشت، از آداب است که خودش به محکمه نیاید؛ بلکه وکیل بگیرد تا حضورش موجب نشود که قاضی پرونده با ملاحظه جانب این قاضی که احد متخاصمین و همصنف وی است، دچار حالت عدم استقلال و عدم تحیّز بشود.
دو نکته اساسی
1) از نظر فقه شیعی، قاضی تحت ولایت و نصب غیر امام معصوم نیست.
گذشته از نصب امام معصوم7 که قضا از شعب امامت کبرا بهمعنای امامت اوست، از شعبههای ولایت فقیه نیست؛ یعنی نصب قاضی در اختیار فقیه، قرار ندارد تا بدون نصب او قضای قاضی هم مشروعیت نداشته باشد. یعنی در عصر غیبت که حکومت عادلهای تشکیل بشود و حاکم اسلامی عادلی در حد مدیریت، متصدی امر شده -همان که یصطلح علیه «ولی فقیه» یا غیر او- اما قاضی، مشروعیت خود را از او دریافت نمیکند، بلکه مشروعیت خود را از خود امام معصوم7 میگیرد و لا غیر.
تنها مخالف از معاصرین در مسأله، مرحوم آقای «مؤمن» است که در برخی از کلمات خودش تصریح کرده. ایشان بعد از آنکه مطرح فرموده که قضا از اموری است که به امام معصوم7 تعلق دارد و بعد از آن، گویا قصد دارد بگوید همانطور که اختیارات امام معصوم در حکومت، در عصر غیبت به فقیه عادل، محول شده، قضیه قضاء هم به همان شرح است و او باید به قاضی هم مشروعیت بدهد: «فتحصل: أنّ أمر القضاء إذا أقيمت الحكومة الإسلامية بيد الفقيه الجامع للشرائط موكول إليه اما بتصدي القضاء بنفسه»؛ یعنی خودش قاضی باشد «وبالمباشرة وإما يختار له من يراه واجداً لشرائط تصدی القضاء. و بالنتیجة: لا یجوز أن یتصدی أمر القضاء بالاستقلال غیر من اختاره ولیّ الأمر»؛ در اینجا کلام در فقیه است و غیرفقیه از ابتدا از بحث، خارج است. از شرائط قاضی، مسلماً اجتهاد و فقه است، ولی ایشان میفرماید فقها هم در عصر غیبت، مجاز در قضا نیستند؛ «لا یجوز أن یتصدی أمر القضاء بالاستقلال غیر من اختاره ولیّ الأمر حتی إن کان مجتهداً مطلقاً جامعاً للشرائط». آنگاه میگوید: «فإن قلت: إن عدم جواز استقلال الفقيه الإمامي المجتهد المطلق في القضاء خلاف الإجماع»؛ فقها عملاً اجماع دارند و ادعا کردهاند که در عصر غیبت، امر فتوا و قضا به مجتهد، محول گردیده و البته امر فتوا اختصاصی به امر غیبت ندارد و حتی در زمان حضور امام معصوم7 نیز به فقها حواله گردیده است؛ چنانکه در روایت میخوانیم: «أ فیونس بن عبد الرحمن ثقةٌ آخذ منه معالم دینی؟» که بحث فتواست و امام در زمان حضور خود فرموده است: «أحبّ أن تجلس و تفتی». بنابر این، فتوای فقیه در عصر امام معصوم7 مشروع، حجت و نافذ است.
ایشان میگوید اما قضای فقیه در عصر غیبت هم مشروع و نافذ نیست، مگر اینکه حاکم غیرمعصوم، او را نصب کند.
ایشان میگوید اگر بگویید که اجماع بر این امر، وجود دارد، «فإن صاحب مفتاح الكرامة علّق على عبارة القواعد هنا»؛ که عبارت «قواعد» این است: «”وفي حال الغيبة ينفذ قضاء الفقيه الجامع لشرائط الإفتاء” بقوله: “يدلّ عليه الإجماع والأخبار”»؛ صاحب «مفتاح الکرامه» که متضلع، متتبع و محیط به اقوال و کلمات فقهاست، چنین فرموده: «كما قال صاحب الجواهر عقيب قول المحقق: “ومع عدم الإمام ـشارحاً له بعدم حضور الإمام7ـ: ينفذ قضاء الفقيه من فقهاء أهل البيت: الجامع للصفات المشروطة في الفتوى” قال صاحب الجواهر: “بلا خلاف أجده فيه، بل الإجماع بقسميه عليه”»؛ ایشان این را ذکر میکند، اما پس از آن میگوید که اجماع مورد نظر آقایان، مدرکی است و ما چنین اجماعی را نمیپذیریم.
نظر ایشان در مدرک اجماع، و نقد آن
ایشان درباره مدرک این اجماع هم میفرماید روایات است.
اما جدا از اینکه این اجماع، یک اجماع قطعی است که ولو مدرکی هم باشد، از اجماعات معتبره است که حضرت آیت الله العظمی شبیری زنجانی(دام بقاه) اعتقاد دارد که حجت است (اما برخی، کلام ایشان را خوب تلقی نمیکنند و لذا اشکال میکنند که اگر اجماعی مدرکی شد، چگونه میتواند حجت باشد؟) منظور ایشان از اجماع مدرکی حجت، اجماعی است که در حضور معصوم7 شکل گرفته؛ درحالی که اگرچه بهاستناد روایاتی، شکل گرفته باشد، امام معصوم7 وقتی میبیند که اصحابش چیزی از روایتی فهمیدهاند و بر آن، اتفاق نظر پیدا کردهاند، از ردعشان سکوت میکند و این، دلیل بر پذیرش فهم آنان است. منظور حضرت آقای شبیری از اجماع مدرکی معتبر، چنین اجماعاتی است نه اجماعات حادثی که در غیر عصر معصوم7 شکل گرفته است. بهقول مرحوم آقای خوئی1 مسألهای است که «یعمّ الابتلاء به فی اللیل و النهار». اجماع در مسائل عامّ الابتلاء، خود نه بهملاک اجماع مصطلح، بلکه بهعنوان کاشف قطعی و به نکتهای غیر از اجماع مصطلح، حجیت دارد و همان قاعده مرحوم آقای خوئی در اینجا جریان مییابد که «لو کان لبان» که اصولش هم در کلمات مرحوم «محقق نراقی» آمده است و اعتبارش را بیش از اجماع مصطلح میداند، بلکه اعتبار اجماع مصطلح نیز به این باز میگردد.
ایشان درحالی روایات را مدرک این مسأله میداند که آنها دلالت روشنی دارند، اما ایشان روایات را با وجهی کنار میزند که ادامه آن، موجب میشود در فقه، سنگی بر روی سنگ، بند نشود. ایشان میگوید این روایات در عصری، صادر شده که امام معصوم7 مبسوط الید نبوده و حکام جور تسلط داشتهاند. امام ع هم این قضایا را در آن شرائط فرموده است، اما در جایی که حکومت اسلامی، بسط ید دارد، این روایات موضوعیت ندارد.
اشاره به یک نمونه از روایات
اکنون یک نمونه از ایندست روایات متعدد را میخوانیم قضاوت را به شما میسپاریم. این روایت به «مقبوله ابن حنظله» شهرت دارد که به نظر ما «معتبره» است و بهتعبیر مرحوم آیت الله العظمی تبریزی1 «صحیحه» محسوب میشود و ایشان سند این روایت را بهدرستی، تصحیح کرده است. پیش از این هم باید دانست که هرکس این روایت را میبیند، ابتدائاً آن را سؤال از یک قضیه خارجیه میداند، درحالی که هیچ شاهدی بر خارجی بودن آن، وجود ندارد، بلکه شواهد قطعی بر حقیقیه بودن این قضیه در این روایت در دست داریم؛ چون ابن حنظله در جایی که نوبت به تعارض رسیده، فروضی را با امام7 مطرح کرده که حتی نیشقولی است. برخی از این قرائن، عبارتند از:
- آنجا که از حضرت میپرسد: اگر تعارض شکل گرفت، تکلیف چیست؟ حضرت فرمود: به افقهما و اعدلهما رجوع کنید.
- آنجا که میپرسد: «عدلان مرضیان»؛ حضرت7 پاسخ میدهد در این صورت «خذ بما اشتهر بین اصحابک؛ فإنّ المشهور لا ریب فیه».
- در پاسخ به روای که بعد از آنکه میگوید: هر دو، عدل و مرضیاند و در عدالتشان تساوی دارند، فرمودند: «خذ بما اشتهر».
- آنجا که راوی میگوید «مشهوران» و از این جهت هم مرجّحی نیست، حضرت میفرمایند: در این صورت، «خذ بما وافق الکتاب».
- o و پس از آنکه میگوید: هر دو «موافقان للکتاب» یا «مخالفین للکتاب» و مساویاند، حضرت میفرماید: «خذ بما خالف العامة» که «ما خالف العامة فیه الرشاد».
پس قرائن داخلیه بهصورت محسوس، دلالت دارد که راوی هم مانند ما طلبه بوده و فرضهای مختلف را مطرح کرده؛ و لذا جُلّ فروض تعارض را مطرح ساخته و مرجّحات را به دست داده است. البته این روایت گرچه مربوط به تعارض قضائی است، اما از برکاتش این است که در غیر باب قضا هم حل است و مرجّح دارد، ولو فی الجمله؛ که خود، بحثی مفصل دارد.
افزون بر این، در کجای روایت میپرسد که برادران با هم اختلاف کردهاند، اکنون تکلیفشان چیست؟ درحالی که فرض روایت چنین است: «قال: سألت أبا عبد الله7 عن رجلين من أصحابنا بينهما منازعةٌ في دينٍ أو ميراثٍ»؛ دو شیعه را فرض کنید که در دین یا میراث با هم، منارعه و اختلاف پیدا کردهاند؛ «فتحاكما إلى السلطان وإلى القضاة. أيحلّ ذلك؟»؛ آیا مشروع است که به قضات اهل سنت و جور، مراجعه کنند؟ «قال7: من تحاكم إليهم في حق أو باطل فإنما تحاكم إلى الطاغوت»؛ حتی اگر در حق هم به آنان مراجعه کنند، حکمیت را به نزد طاغوت بردهاند.. نقطهای که موجب میشود حضرت آیت الله العظمی تبریزی1 روایت را مقبوله بدانند، همین فراز است که میفرماید: ولو در حق، تخاصم بکند و مثلاً در عین خارجی مانند خانهای که از او غصب شده، تحاکم را به حکام جور برد و خانهای را که عین مالش بود، دریافت کرد، سحت و حرام است. این نکته را در هیچ روایت دیگری پیدا نمیکنید. اگر دَین باشد که بخواهد به حکم قاضی، تعین پیدا بکند، سحت است، اما سحت دانستن عین مال، خلاف قاعده است، اما این روایت این حکم را دارد و به این اعتبار هم آن را مقبوله محسوب کردهاند. «من تحاکم الیهم فی حقٍّ أو باطلٍ فإنما تحاکم الی الطاغوت، و ما يحكم له فإنما يأخذ سحتاً وإن كان حقاً ثابتاً»؛ اگر محکمه جور (محکمه حاکم جائر) گرچه به حق، به نفع مُحق، حکم بکند، مال او نجس میشود؛ «لأنه أخذه بحكم الطاغوت، وقد أمر الله أن يكفر به، قال الله تعالى: “يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُواْ إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُواْ أَن يَكْفُرُواْ بِهِ”. قلت: فكيف يصنعان؟»؛ شما جلوی باب رجوع به قضات حکام را گرفتید، پس باید چهکار کنند؟ در اینجا به شرائط کسی که باید به او مراجعه کرد، میپردازد:
1. «قال: ينظران»؛ در قضیه حقیقیه مینگرند «إلی من كان منكم»؛ یعنی من کان در عصر امام معصوم حاضر؟ نه، بلکه من کان منکم در مقابل اینکه به حکّام آنها رجوع نکنید؛ چون صدر روایت این بود که: «الی السلطان و الی القضاء أ یحل ذلک؟»؛ حضرت فرمودند: نه، به آنها رجوع نکنید.پس باید به چه کسانی رجوع کنیم؟ پاسخ این است که: «الی من کان منکم» یعنی من کان امامیاً شیعیاً؛ پس شرط این است که قاضی باید شیعه باشد و اگر سنی باشد -ولو ثقه و در مذهب خودش عدل باشد- قضایش از نظر ما نافذ نیست. پس یکی از شرائط قاضی، عادل بودن (عدل مذهب) است.
2. «ممن قد روى حديثنا»؛ اکنون این سؤال پیش میآید که: «منکم» ولو بیسواد و عامی باشد، میتوان به او رجوع کرد؟ حضرت در توضیح میفرماید: «ممن قد روی حدیثنا ونظر في حلالنا وحرامنا»؛ یکی از ادله عمده قائلین به اشتراط اجتهاد در قاضی، همین است که فرمود: «ممن قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا وعرف أحكامنا؛ فليرضوا به حكماً، فإني قد جعلته عليكم حاكماً»؛ در کدام فراز این حدیث آمده است که باید در زمان حضور یا عدم بسط ید حکومت معصوم باید چنین رفتار کرد؟ حضرت میفرماید به حکام جور، مراجعه نکنید؛ به قضات غیرامامیه، رجوع نکنید. پرسید: پس به چه کسی مراجعه کنیم؟ فرمود: به کسانی با این شرائط، مراجعه کنید. آیا اطلاقی از این روشنتر نیز قابل تصور است؟
3. فراز بعدی، تن را به لرزه در میآورد و اگر من بهجای سائل بودم، جرأت نمییافتم که بگویم قضای قاضی فقیه در عصر حکومت حاکم عادل غیرمعصوم، مشروع نیست. امام صادق7 میفرماید: من او را حاکم قرار دادم، ولی ایشان میگوید: او حاکم نیست «فإذا حكم بحكمنا فلم يقبله منه فإنما استخف بحكم الله وعلينا ردّ، والرادّ علينا الرادّ على الله وهو على حدّ الشرك بالله»؛ منتها ایشان قاصر و معذور است و هر حکیمی اگر خطا کند، یؤجر چون قاصر است، اما مفاد و اطلاق این روایت، هر شخصی که شروط «عرف احکامنا»، «نظر فی حلالنا و حرامنا» را داشته باشد، مصداق «فلیرضوا به حکماً فانی جعلته حاکماً» می شود.
من بقیه روایات را ذکر نمیکنم، چون ایشان پاسخی کلیشهای به همه میدهد و در صفحه 541 از جلد سوم «الولایة الالهیة الاسلامیة» چنین میگوید: «إلاّ أن التحقيق أنّ النصب المذكور؛ وإن كان شاملاً لزمن الغيبة ونحن لا ننکره-»؛ میگوید آری، چون این قضیه حقیقیه است، اختصاصی به زمان حضور امام معصوم7 ندارد و شامل زمان غیبت هم میشود، اما مربوط به زمان غیبتی است که حکومت اسلامی حاکم فقیهی، تشکیل نشده است. اما این قید در روایت، یافت نمیشود. ایشان میفرماید: «إلاّ أن التحقيق أنّ النصب المذكور -وإن كان شاملاً لزمن الغيبة و نحن لا ننکره- إلاّ أن المفروض في كلام السائل وفي جواب الإمام أنّ الولاية على المسلمين كانت بيد خلفاء الجور»؛ مفروض این بود که در حال صدور این روایت، حکومت به دست بنی العباس بوده؛ و این درست است، اما مفاد این روایتی که حکم به نصب فقیهی که «نظر فی حلالنا و حرامنا»، حتی فقیهی است که در عصر غیبت، حکومت اسلامی تشکیل شده و او در آن حضور دارد؟ بله، در ظرف روایت میگوید حکومت جائر، مسلط بوده، اما امام7 حکم را مقید کرد و فرمود: مادامی که حکومتی جائر در کار باشد. ولی از کدام عبارت روایت به دست میآید که اگر حکومت حقی بر سر کار آمد -ولو غیر امام معصوم باشد- چنین حکمی جریان ندارد؟
پرسشگر: در این صورت، اصل نصب و حکومت هم از بین میرود.
استاد قائنی: این عبارت ایشان است و من نمیدانم. حتی شنیدم که ایشان این را درس هم گفته است. چه کسانی در پای این درسها حاضر میشدهاند و چنین مطالبی از آب در میآمده است؟
مرحوم والد ما برای من نقل کردند که مرحوم آقای خوئی1 به ایشان فرموده بودند: یکی از آقایان موجه به ایشان گفته بود: چطور است که تقریرات بحث شما و نوشتهها و درسهای شما اینقدر مورد توجه و اقبال، واقع میشود؛ اما درحالی که ما هم مینویسیم، چندان اقبالی به آن نمیشود؟ مرحوم آقای خوئی فرموده بودند: فرق مطالبی که به من و شما مربوط میشود، در این است که آنچه من مینویسم یا از سخنان من نوشته میشود، بعد از طرح بر ملأ و عدهای از اهل فضل و نظر، مطرح میشود؛ حک و اصلاح میگردد و سبک و سنگین میشود؛ لذا نتیجه مبقیه، امری است که دیگر سنجیدهشده، اصلاحشده و حکشده است. اما شما لحاف را بر سر میکشی؛ خودت فکر میکنی؛ خودت مینویسی؛ تنها هم به قاضی میروی و خودت قاضی سخنان خودت هستی. بنابر این، سخنی که در میان مَلئی از اهل فضل، مطرح میشود، حتماً باید حکّ و اصلاح گردد. مشخص نیست که این مطالب در کجا مطرح میشده است.
ایشان فرموده است: «إلاّ أن المفروض في كلام السائل وفي جواب الإمام أنّ الولاية على المسلمين كانت بيد خلفاء الجور ولم تكن يد الإمام الحقّ مبسوطةً على الولاية، فهو7 في هذه الحالة و هذا الفرض»؛ آری، امام صادق7 در این حالت، نصب کرد، اما نصب در هذا الفرض؟ یک کلمه است، اما همین یک کلمه در مقابل اجماع، قرار میگیرد و مطلب را کن فیکون میکند «فهو7 فی هذه الحالة و هذا الفرض أذن ونصب الفقيه الإمامي للقضاء. وأما إذا فُرض إقامة الدولة الإسلامية بيد الوليّ الذي يراه الله والنبي والأئمة: وليّ أمر الأمة فليست المقبولة ناظرةً إليه ولا شاملةً له، بل لابدّ حينئذٍ من الرجوع إلى ما يستفاد» از دیگر موارد.
کلام ایشان را برای من نقل کرده بودند و بسیار هم تعجب کرده بودم، درحالی که ایشان اهل فضل بود، اما چگونه میشود که گاهی انسان در عین فضلش مدعی مطلبی خلاف اجماع میگردد که دلیلی هم بر ادعای خود ندارد؛ جز یک استحسان که میگوید خوب است چنین باشد. این یک مطلب بود و به نظر من این روایت و دیگر روایات، هیچ قصوری از نصب ندارد و حتی در عصر وجود حکومت اسلامی که حاکم اسلامی عادل مشروعی، متصدی امر است، قطعاً نفوذ قضای فقیه جامع شرائط فتوا منوط به ید حاکم اسلامی نیست، بلکه اگر ولایت فقیهِ مطلقه مطلقه را هم قائل بشویم، در احکام وضعیه، حاشا و کلا که هیچ فقیهی با تمام ولایت مطلقه، بر ابطال معامله صحیحه (حکم به بطلان معامله صحیحه) صاحب ولایت نیست و معاملاتی را که شارع صحیح شمرده، فقیه نمیتواند باطل سازد. آری، فقیه میتواند حکم به منع از معامله صحیح بکند و دستور بدهد که فلان کالا را نخرید و نفروشید، اما نمیتواند فروش آنان را باطل قرار بدهد و اگر فقیه، فقیه است، چنین امری را در اختیار ندارد در عین اینکه ولایت مطلقه بر احکام تکلیفیه و منطقة الفراغ است و آنچه هم به مرحوم امام، نسبت دادهاند، بهخطا نسبت داده شده و گمان به سعهای در حدود ولایت دارند، درحالی که هر چیزی، میزان و قاعدهای دارد؛ لذا مرحوم امام هم به نسبتی اوسع از آنچه مثل مرحوم «صدر» در «منطقة الفراغ» قائل است، باور ندارد.
بهنظرم، کلام ایشان را در جایی، بهروشنی مطرح کردهایم و گفتهایم ولایت مد نظر ایشان حتماً در مثل احکام وضعیه نیست. آری، مواردی هم که ایشان ذکر میکند، محدود به منطقة الفراغ و اموری مانند گرفتن سرباز و تعطیل حج است و تعطیل حج، امری است که نیاز به ولایت فقیه هم ندارد، چون تعطیل آن، بحث تزاحم است و این تزاحم حتی از احکام ولایت هم نیست، بلکه بدون ولایت نیز میتوان حکم به تعطیلی حج کرد و فقیه در رساله عملیه خود مینویسد: «در عصر و شرائطی که رفتن به حج، موجب ذلت شما باشد، واجب نیست» و این از شروط استطاعت است، اما اینکه برخی مدعی شدهاند که ایشان با این سخنان، منطقهای وسیعتر از منطقه الفراغ را ترسیم کرده، برخاسته از گمان است.
2) اخذ اجرت بر قضا
مطلب دومی که در باب قضا مربوط به استقلال قاضی است، بحث اخذ اجرت بر قضاست. در فقه امامیه، معروف (نه فتوای شاذ) این است که قاضی حق اخذ اجرت از هیچکس –نه از متخاصمین و نه از غیر آنان- ندارد و این بدانمعناست که حقوقی که قضات ما صدراً الی الذیل، دریافت میکنند، حرام و سحت است. و شاید جزء شواذ مخالفانی که اجور قضات را حلال میداند، مرحوم آقای خوئی1 است و بهخلاف مشهور که مدعا علیه اجماع هم هست، فرموده است: «هل يجوز أخذ الأُجرة على القضاء من المتخاصمين أو غيرهما؟ فيه إشكالٌ»؛ مطلب در حدی است که مرحوم آقای خوئی هم آن را دارای اشکال میداند، منتها میفرماید: «والأظهر الجواز». مراد از «غیرهما» در عبارت «من المتخاصمين أو غيرهما» این است که حقوق قاضی از خزانه دولت، پرداخت بشود و مشهور بر این نظرند که چنین چیزی جایز نیست و اجرت قاضی حرام است و این اختصاص به متخاصمین هم ندارند، بلکه چه اجرت را متخاصمین بدهند؛ چه از خزانه دولت، شامل حکم حرمت میشود. بله متفقٌ علیه فقه امامیه هم این است که ارتزاق قاضی، جایز است، منتها ارتزاق معنایی در خود دارد و آن، این است که قاضی فردی طلبکار و مالک نیست، بلکه عطیه، هبه و منحهای پرداختی است که به او میبخشند؛ و لذا ارتزاق هم طبق مصلحت، صورت میگیرد و حاکم شرع، صاحب بیت المال و متصدی امر، بهصلاحدید، آن را میپردازد؛ ازینرو، ممکن است طبق حاجت و نیاز قضات، پرداخت بشود یا حتی بیش از نیازها آنان باشد که اگر مصلحتی ببیند، به آنان میبخشد. حضرت علی7 هم در عهدنامه خود به مالک اشتر، امر به توسعه بر قضاوت میکند و میفرماید: «وسّع علیهم»؛ بر آنان توسعه بده تا بهانه رشوهگیری و تخلفاتی از این دست را از آنان بگیری.
مرحوم آقای خوئی1 استدلال بر قول مشهور (عدم مشروعیت اجرت قاضی) را ذکر و آن را رد میکند و این استدلال، عمدتاً به دو وجه است:
1- حرمت اخذ اجرت بر واجبات: در مکاسب محرمه، عنوان «اخذ اجرت بر واجبات» وجود دارد و معروف و مشهور، این است که اخذ اجرت بر واجبات، جایز نیست و آنگاه که نوبت به شغلهای واجب کفائی میرسند، آن را به بیانی، استثنا میکنند.
2- صحیحه «عمار بن مروان»: این روایت که صحیحه است، عمده وجه استدلال به شمار میرود و از جمله روایاتی است که تن را به لرزه در میآورد. در این روایت چنین میخوانیم: «عن الصادق7 فی حدیثٍ: والسحت أنواعٌ کثیرة. منها: ما أُصيب من أعمال الولاة الظلمة»؛ یعنی حقوق دریافتی عُمال و منصوبان حاکم جائر، از حکومت جور (در زمان شاه نیز کارمندان متدین ادارات، نزد فقها میآمدند و اموالی را که از دولت دریافت میکردند، استباحه میکردند تا مندرج در این روایت نشوند)، «ومنها: أُجور القضاة»؛ اما به منبع این اجور، اشاره نمیکند تا مشخص شود که از متخاصمین یا دیگری است. اصلاً متعارف، این است که دستمزد قاضی از متخاصمین، گرفته نمیشود، بلکه از غیر آنان اخذ میگردد «وأُجور الفواجر»؛ در کنار اجور قضات، اجور فواجر و زُنات را ذکر میکند و میگوید مزدی که زانیه میگیرد، سحت است و اجری هم که قاضی دریافت میدارد، سحت به شمار میرود «وثمن الخمر والنبيذ المسكر، والربا بعد البيّنة»؛ یعنی این دستمزد، یک حرامِ ضعیف و سطحی نیست، بلکه حرامی در حد رباست که «درهم منه أشد من سبعین زنیة کلها بذات محرمٍ». در کنار ربا، اجور القضات، قرار دارد و روایت هم صحیحه است. امام7 در ادامه میفرماید: «فأمّا الرشا يا عمّار في الأحكام، فإنّ ذلك الكفر باللََّه العظيم وبرسوله6».
البته مرحوم آقای خوئی1 تشکیکی در دلالت این روایت کرده که فرصت پرداختن به آن نیست.
پرسش و پاسخ
پرسشگر: شاهد روشن در همین روایت، فراز ابتدایی آن است که میفرماید «فی دین او میراث» و یک امر فرضی است که خود همین، شاهد است و نشان میدهد که اگر یک مسأله بیرونی بود، باید فقط «فی دین» یا «فی میراث» میگفت؛ لذا اکنون که این دو را با هم ذکر میکند، شاهدی روشن است.
استاد قائنی: و حتی اگر قضیه خارجیه هم فرض بشود، روات برای قضیه خارجیهای که در السنه آنان فرض میشود، موضوعیت قائل نبودهاند، بلکه آن را میگرفتند و در محضر امام، بهعنوان قضیه فرضیه، مطرح میکردند؛ و لذا اصل در احکام روایات، این است که قضایای حقیقیهاند و اگر بخواهند یک قضیه مقید به خارجیت خاص باشند، نیاز به قرینه خاص دارند، و الا با اینکه این قضیه در خارج، رخ داده بوده، وقتی که درباره آن سؤال میشود، دیگر از قضیه زید و عمرو (قضیه شخصی) سؤال نمیکند، بلکه بهمناسبتی که دید اتفاق افتاده، سؤالش از قضیه کلیه است. مثلاً در حوادث اخیر، سؤالاتی از ما میکنند که ریشه در یک قضیه خارجیه دارد، اما بدون اشاره به شخص خاص و با اینکه ما به آن، علم داریم، بدینصورت پرسیده میشود: «اگر در بازداشت حکومت، اتفاقی برای کسی بیفتد، مضمون است یا خیر؟» بنابر این، منشأ خارجی بودن سؤال، موجب تقید سؤال به آن قضیه نمیشود.
پرسشگر: ایشان چگونه تفکیک کرده؟ چون برخی از معاصران -که خداوند رحمتشان کند- مشابه سخن ایشان را درباره اصل نصب گفتهاند و همین را شاهد گرفتهاند بر اینکه اگر امام7 فقیه را در آن دوره و حکومت، نصب کرده، برای همین امور محدود شیعیان و بهانگیزه رفع مشکل بوده است و این بهمعنای تشکیل حکومت و توسعه اختیارات نیست. یعنی آن بزرگوار; در این محدوده، قائل بشود که دیگر فرقی بین دوره طاغوت و غیر آن نباشد. یعنی اگر دوره طاغوت بوده، ولی ایشان که اساس حکومت را نه به رأی مردم، بلکه به نصب میداند و خود همین مقبوله را دلیل میگیرد که فقیه در دوره غیبت، با همه این اختیارات، منصوب است، چگونه تفکیک میکند و در آن بخش میگوید این مربوط به دوره حضور است؟
استاد قائنی: انشاءالله وقتی به عالم برزخ رفتیم، از ایشان سؤال میکنیم.
پرسشگر: بعید نیست که مرحوم آقای مؤمن به این صورت، معنا میکند، تبعاتی است که قول مشهور دارد و چون تصویر روشنی ندارد که در یک حکومت باشد و اداره جامعه، صورت بگیرد و رهبر هم داشته باشد -ولو غیرمعصوم- آنگاه بگوییم هر فقهی در هر جا حکم بکند و حکمش نفوذ داشته باشد.
استاد قائنی: این چه اشکالی دارد؟
پرسشگر: اولاً وحدترویه را از بین میبرد و موجب اختلال نظام میگردد.
استاد قائنی: خب از بین ببرد. کدام آیه بر وحدترویه، نازل شده است؟
پرسشگر: اختلال نظام.
استاد قائنی: چه اختلال نظامی پدید میآید؟ دو نفر متحاکم و متقاضی وقتی که رجوع بکنند، کسی آنان را مجبور نکرده و با سرنیزه نیاوردهاند.
پرسشگر: این قاضی تحکیم نیست.
استاد قائنی: فرض این است که طبق موازین، خودشان و بدون سرنیزه آمدهاند و در مقابل امام جماعت مسجدشان زانو زده و گفتهاند: ما دو نفریم که با هم اختلاف داریم و سخن من و این آقا این است.
پرسشگر: این فرض قاضی تحکیم است. اینجا دارد که باید مجرم را وادار به حکمی کرد و این به یک قوه قهره، نیاز است که آن را از اموالش بگیرد؛ یعنی حکومت باید باشد.
استاد قائنی: ایشان میگوید قاضی تحکیم. هر قاضی مجتهدی اگر بخواهد حکمش نافذ باشد، نیاز به نصب دارد و قاضی تحکیم هم نیاز به نصب دارد و فرض این است که مجتهد است و تفصیل هم نداده، بلکه میگوید هر قاضیای نیازمند نصب است. در اینجا مراد، «فقیه منصوب در عصر غیبت» نیست، چون فقیه در عصر غیبت، در جایی منصوب است که حکومت مبسوط الیدی نباشد. ایشان در کدام بخش از کتاب خود، بین قاضی تحکیم و غیر او فرق گذاشه است؟
پرسشگر: البته شبهه اختلال نظام را دیگران هم مطرح کردهاند و جناب آقای پورحسین بهدرستی به آن، اشاره کردند و جواب هم دارد و شما فرمودید. اما در تأیید فرمایش شما، باید دانست که خود آقای مؤمن در کتابشان درباره مجلس خبرگان به این مسأله پرداخته که: اگر خبرگان فعلی به جایی رسیدند که میخواهند رهبر جدید تعیین بکنند، اما عده دیگری از فقها زودتر اقدام کردند، تکلیف چیست؟ ایشان گفته است اگر آنان زودتر اقدام کردند، اشکالی ندارد. آنگاه اگر همزمان شد، قرعهکشی میکنیم یعنی در اینجا ایجاد بینظمی را ایشان کاملا پذیرفته است و بهرغم اینکه خبرگانی هستند و این افراد هم یا انتخاب شدهاند یا نصب گردیدهاند، چنانچه جمعی دیگر در قم یا مشهد، اقدام به معرفی یک فقیه کردند، ایشان در همین کتاب به این فرض فرموده است. یعنی ایشان عکس مسأله اختلال نظام را که جنابعالی میفرمایید، در آنجا مطرح کردهاند.
استاد قائنی: من به مرحوم آقای مؤمن، علاقه داشتم و دارم؛ یعنی ایشان هم مردی فاضل، ملا و اهل فکر و نظر بود، ولی نمیدانم این نوشتههایشان در چه زمانی، صادر شده است؛ چون ایشان در اواخر، دچار مقداری بیماری بود و گمان میکنم تصادفی که برایشان رخ داده بود، حالت تمرکز را در برخی از شرائط، از ایشان سلب کرده باشد؛ و الا من مکرر با ایشان همصحبت بودهام و هم ایشان را شخصیتی مقید و هم شخصیتی فاضل و ملا میدانم. اگر دو نفر در حکومت بودند که اهل نظر بودند، یکی، ایشان بود؛ چون از زمانی که در قدیم، عموزاده ما آقای دکتر صالحی، جزء حقوقدانان شورای نگهبان بود، با ایشان ارتباط و اطلاع داشتیم و ایشان را شخصی ملا میدانم، ولی اطلاع ندارم که این نوشتهها کی و در چه شرائطی، صادر شده است، و الا از سخنان بنده، تلقی کمترین جسارتی به ایشان نباید بشود.
پرسشگر: در مثالی که عرض شد و ایشان بهصراحت فرمودند که اگر دو جمع خبره، همزمان، دو نفر را به رهبری، معرفی کردند، ایشان به «القرعة لکلّ أمرٍ مشکل» استناد کردهاند؛ یعنی رأی و خواست اکثریت مردم را در حد یک مرجّح نیز پذیرفته نشده و این یک نظر فقهی است، اما ما آراء مردم و سرنوشت انتخابات را در یک کشور و جامعه، به چنین نگاه و دیدگاه میسپاریم که حتی نظر اکثر مردم، را لااقل در حد یک مرجّح هم نمیداند. اگر اکثریت این جمع، خواهان فردی خاص باشند و جمع دیگر، اقلیتی باشند که فرد دیگری را معرفی کردهاند، ما باید در حد قرعه هم برای اکثریت، ارزش قائل باشیم. بسیار خب، این یک نظر فقهی است و اشکالی ندارد، اما تصمیمگیری درباره همین اکثریت، اقلیت و سرنوشت آراء و مردم را به دست چنین نظری میسپارم. من از نظر ارائه بیرونی، عرض کردم.
استاد قائنی: نظر فقهی ایشان این بوده، اما اجتهاد فی قبال النص، بحثی دیگر است. نظریه فقهی ایشان در آن مسأله، چنین است و خودش یک مسأله است، اما حالت اجتهاد فی مقابل النص و رفع ید به مثل این احتمالات از اطلاقات، موجب میشود که در مقام استدلال در فقه، سنگ روی سنگ، بند نشود و اطلاقات بهگونهای است که حتی در مسائل جدیده و نادره، جریان دارد درحالی که این مسأله از مسائل قابل ابتلاست و اگر بخواهید اطلاق را در حدی مثل مجرد احتمال، چنین نادیده بگیرید، امری دشوار است.
پرسشگر: استفاده از مبنای نصب عام فقها در عصر غیبت، مقداری از بحث استقلال را اثبات میکند و شما فرمودید، اما همه بحث استدلال را به اثبات نمیرساند؛ چراکه در عصر غیبت، با فرض تشکیل نظام اسلامی، قهراً تعیین قضات میشود ولو فقها باشند. بههرحال، آقای بهشتی بهعنوان رئیس دیوان عالی کشور، تعیین میگردد و شخصی برای حوزهای دیگر. بههرحال، نوعی دخالت از ناحیه حاکم اسلامی، صورت میگیرد ولو برای نظمبخشی به مکانهای تصدی قضات و حوزهای که مشخص شده تا هر قاضی در آنجا امر را به عهده بگیرد. بههرروی، نوعی تعیین و دخالت وجود دارد و خود همین میتواند منشأ عوارضی در عدم استقلال بشود که برخی برای بعضی از امور، تعیین میشوند و برخی برای پارهای امور، تعیین نمیگردند. تعبیری که مرحوم آقای اردبیلی در قضا دارد، این است: که: نصب عام از طرف امام صادق7 هست و در حکومت، چون نیاز به نصب خاص هم وجود دارد -چون حکومت میخواهد در مقام اجرا و اعمال حکم، از آن پشیتبانی کند- قهراً برخی را معرفی و اعلام میکند که اگر به آنها مراجعه بشود، ما از حکم او حمایت میکنیم، ولی اگر به دیگری مراجعه کنید، آن حکم را نمیتوان به کلانتری برد و شخص را احضار کرد.
استاد قائنی: نمیشود برد، به این معناست که نباید برد و اگر هم برد …
پرسشگر: عملاً چنین است.
استاد قائنی: عملاً این است که نمیکنند، نه اینکه نباید بکنند.
پرسشگر: یعنی ما الآن یک تنظیم هم داریم که کسانی که مثل مرحوم آقای اردبیلی، بهصورت تجربی در قضا حضور دارند، معتقد است که این تعیین هم لازم است. پس ایشان نصب عام را میپذیرد و یک نصب خاص هم برای شرائط خاص برای شهرستانی خاص و امور ویژه را هم اعتقاد دارد. مشکل دخالت حکومت، به این صورت، تقلیل پیدا میکند اما هنوز مقداری از آن باقی است.
نکته دوم این است که وقتی مثل فتوای امام خمینی1 بپذیریم که از یک سو، در صورتی که فقیه بهاندازه کافی برای منصب قضا نباشد و از سوی دیگر، قضا هم تعطیلناپذیر است، دوباره به سراغ این نظر میرویم که امام باید مستقیماً نصب بکند و این هم یک مرحله است.
استاد قائنی: بله من اصلاً آنجا را متعرض نشدم و بحثی دیگر است.
پرسشگر: بله، منظورم این است که ما باید ببینیم نصب تا چه اندازه، مؤثر است. مسأله سوم اینکه، درست است که اما مسلمین نمیتواند به این قاضی، فرمان بدهد یا او را نصب کند و یا حکم را دیکته بکند، اما میتواند در موضوع، ورود بنماید. مثلاً یک شخص یا حزب، مرتکب برخی از رفتارها شدهاند و الآن هم پروندهشان در دست قاضی است [ثبت شکایت و عدم آن، تفاوتی در امر ندارد) هنوز هم حکم قضائی صادر نشده اما حاکم اسلامی آنان را محارب و باقی میداند و حکم را روی موضوع میبرد. اینجا دست قاضی متصدی این امر، بعد از حکم امام یا حاکم اسلامی (ولی فقیه) به بغی یا محاربه یا عنوان خاص مجرمانهای برای متهم، بسته میشود و اگر بخواهیم استقلال را محقق کنیم، باید بگوییم که اصلاً در ایندست موارد، ولی امر نمیتواند به موضوع، ورود کند و حکم بدهد؛ حتی اظهارنظر هم نباید بکند؛ چون اگر چنین کند، بهنحوی، آزادی عمل را از قاضی میگیرد.
اما نکته پایانی، این است که ولیّ امر، بنابر نظریه ولایت فقیه، خودش فقیه است و یکی از شؤون فقها قضاوت به شمار میرود؛ گرچه نصب قاضی از شؤونشان نباشد؛ یعنی میتواند بهجای اینکه فقهای دیگر، بیدلیل، قضاوت کنند، خودش دست به قضاوت بزند، اما پذیرش این امر، باز با استقلال، سازگار نیست و نتیجهاش این میشود که: کسی که در رأس حکومت هست، خودش میتواند در مسائلی که صلاح میداند، ورود پیدا بکند و این دقیقاً عکس چیزی است که در دنیا بهعنوان استقلال قاضی، شناخته میشود. پس کسی که متصدی حکومت است، چنین امکانی ندارد.
شما امر اجور را نقد کردید اما ارتزاق را پذیرفتید و ارتزاق هم از بیت المال است که به دست امام، قرار دارد نه در دست قاضی. در اینجا هم بالاخره، پیچ و مهره ارتزاق قاضی مجدداً به دست حاکم است.
استاد قائنی: چارهای جز این نیست. باید طرف، زنده باشد تا درباره او تصمیم بگیرید! در امر چهارم فرمودید خود حاکم اسلامی هم شأنیت قضا دارد، بله شأنیت قضا دارد اما اختیار مراجعه به قاضی را به خود قاضی نسپردهاند؛ بلکه آن را به مدعی از متخاصمین دادهاند. مدعی میگوید من نمیخواهم نزد حاکم اسلامی بروم، بلکه قصد دارم به «زید بن ارقم» مراجعه کنم که قاضی و مجتهد است و امامجماعت مسجد ما را بر عهده دارد؛ یا یک مجتهد است که آخوند ده ماست. فقه بهحسب فقه، اختیار رجوع قاضی را هم به متخاصمین سپرده است.
پرسشگر: بله، در … اینگونه است، اما در نزاعهایی که در مسائل مهم، رخ میدهد، مثل مسائل سیاسی …
استاد قائنی: مسائل مهمی که فرمودید، اصلاً محط بحث من نبود. بلکه در آن قضیه، بحث ما در قاضی مصطلح بود که حکم بین متخاصمین است. اما در احکام و حدود و حکم در مسائلی مثل تعزیرات، ابتدائاً به حکم حاکم، ارتباط پیدا میکند و حاکم ابتدایی حاکم، یک مسأله است و اصلاً قضای مصطلح نیست؛ چون ما یک «حکم ابتدائی» داریم و یک «حکم قضائی». مثل مرحوم آقای خوئی میگوید حکم قاضی، نافذ است، اما حکم ابتدائی حتی در هلال، اعتبار ندارد؛ گرچه مجتهد جامع الشرائط با تمام مسائل باشد، اما چنانچه غیر از امام معصوم، حکم به رؤیت هلال بکند، ارزشی ندارد و لا فرق بین حکمه و حکمِ دیگران. عرض من در رابطه با قضای مصطلح بود اما مورد سومی که شما فرمودید، قضای مصطلح، محسوب نمیشود؛ بلکه حکم به حدودند و خارج از قضای مصطلحند.
پرسشگر: میخواستم اشاره بکنم که از کلاس، بیرون برویم تا وضعیت حاشیه بر متن نشود. مدعای شما این است که فقه ما و البته بیشتر با برداشت فقها، استقلال قاضی را تضمین و اقتضا میکند. پرسش من این است که: اگر کسی از حضرتعالی در قامت مدافع این نگاه فقهی و نظر مشهور، بپرسد که این استظهار از ادله، فتاوا و اجتماعات میخواهد چه جامعهای را اداره بکند؟ گاهی میگوییم «فی دینٍ أو میراثٍ» و همه هم شیعیان خوب و متقیاند که وقتی دعوایی رخ میدهد، نزد امامجماعتشان میروند، اما شما باید جامعه امروز را در نظر بگیرید؛ نه جامعه مدینه و شیعه اقلیت را که در چند محله، ساکنند.
اگر بخواهید جامعهای اینچنین را با مبانی اهل بیت: اداره بکند، اقتضای ساماندهی و چه ساختار قضائیی را دارد؟ آیا میتوانیم با این استظهارات، به این مهم، جامه عمل بپوشانیم. البته نفرمایید که اجتها در مقابل نص است، چون ما مخلص نص هستیم، اما بحث در فرمایشها و استظهارات فقهاست. آیا باید آنها را صرفاً انتزاعی و مدرسی ببینیم، یا زمانه، تطورات و تحولات، در نوع برداشت و فهمشان هم دخالت دارد؟
استاد قائنی: اینکه عرض کردم هر مجتهد جامع الشرائطی میتواند چنین کند، فقط نظر من نیست، بلکه مشهور فقها هم، چنین نظری دارند و مخالفی در این مسأله، معهود نیست. این، منافاتی ندارد که حاکم در حکومت اسلامی، قضاتی را هم نصب کند، اما کلام در این است که مشروعیت قضای مجتهد، منوط به نصب او نیست. شما میگویید برای حفظ نظم عمومی و مسائل اجتماعی، حتماً باید قضات و ایادیی هم منصوب از قِبل حاکم باشند، و هیچکس این را انکار نمیکند.
پرسشگر: دلیل شما اخص از مدعا میشود. مدعا این است که قاضی، مستقل است.
استاد قائنی: مستقل است بدینمعنا که اگر حاکم اسلامی او را نصب نکرد و در یک قضیه، دست به قضاوت زد، حاکم اسلامی هم باید سر خضوع در مقابلش فرود بیاورد و تسلیم باشد. در فقه شیعه برای قاضی، چنان جایگاهی قائل شده که قداست قاضی تا اینجاست که «فإذا حكم بحكمنا فلم يقبله منه فإنما استخفّ بحكم الله وعلينا ردّ، والرادّ علينا الرادّ على الله وهو على حدّ الشرك بالله». شما کجای عالم، پیدا میکنید که چنین قداست و استقلالی را برای قاضی، قائل است که رئیس حکومت اسلامی هم بگوید دست من بسته است و قاضی چنین گفته؛ لذا کاری از دست من بر نمیآید.
پرسشگر: اگر اینجا هم بگوییم در روال عقلائی که الآن استقلال قضا را خضوع قاضی فقط در مقابل قانون (قانون به تعریف آنها) میدانند …
استاد قائنی: این، منافات ندارد. آنچه ما میگوییم، باید در مقابل قانون، خاضع باشد، اما ضمانت خضوع در مقابل قانون، عدالت، حلالزادگی و مردانگی اوست و آنها بهجای خود، درست است.
پرسشگر: اینجا بفرمایید که هرگونه مداخله خلاف قواعد و ضوابط شرعی، چون مخل به استقلال قضاست، مشروعیت ندارد و همین حکم میتواند استقلال قضا را تضمین میکند. قاضی -فقیهاً أو مقلداً- باید براساس ضوابط، موازین و احکام شرع، حکم بدهد.
استاد قائنی: این، معلوم است، اما ایشان میگوید اگر براساس ضوابط هم حکم بکند، مفید نیست، بلکه حاکم باید بگوید: «نصبتهُ».