حق الناس (4)؛«حق الله» مبنای «حق الناس» در عرصه حاکمیت

سید جواد ورعی

«حق الله» چه نسبتی با «حق الناس» دارد؟ آیا پذیرش یکی به معنای نفی دیگری است یا با یکدیگر ملازم و همراهند؟

علت طرح این سئوال آن است که در برخی از فلسفه ها پذیرش «حق حاکمیت خداوند»، با نفی «حق حاکمیت انسان» ملازم و همراه دانسته شده است.

استاد شهید مطهری با طرح این بحث به یک انحراف اساسی در برخی از مکاتب حقوقی و سیاسی پرداخته و دیدگاه اسلام را در این زمینه تببین کرده است. ارباب کلیسا و سلاطینی که سلطنت خود را موهبتی الهی! می پنداشتند، تنها برای خداوند حق حاکمیت قائل بوده و آن را به معنای نفی هر گونه حاکمیتی برای مردم می دانستند.

از این رو، در برابر مردم خود را پاسخگو نمی دانستند. برای مردم در برابر حکومت که شعبه ای از حکومت الهی بود، حق سئوال، اعتراض، انتقاد، بازخواست، استیضاح و عزل حاکمان قائل نبودند. منصوب بودن حاکمان را از جانب خداوند به معنای پاسخگو بودن آنان در برابر خداوند قلمداد کرده و برای مردم فقط شأن اطاعت از حاکمان را قائل بودند. در این نگاه و نگرش پذیرش حق حاکمیت الهی(حق الله) با نفی حاکمیت مردم(حق الناس) توأم است.

اگر در همه عرصه های حیات بشری هم حق الناس را انکار نمی کنند، دست کم در مسئله حاکمیت به دلیل آن که قلمرو حق الله است، برای مردم حقی قائل نیستند. به بیان استاد شهید:

«در اين فلسفه‏ها مسؤوليت در مقابل خداوند موجب‏ سلب مسؤوليت در مقابل مردم فرض شده است؛ مكلف و موظف بودن در برابر خداوند كافى دانسته شده است براى اينكه مردم هيچ حقى نداشته باشند؛ عدالت همان باشد كه حكمران انجام مى‏دهد و ظلم براى او مفهوم و معنى نداشته باشد … به عبارت ديگر، حق اللَّه موجب سقوط حق الناس فرض شده است.» (مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏16، ص445)

این نگاه تنها در میان ارباب کلیسا و حکومت های سلطنتی در غرب نبوده، بلکه در میان حکومت های سلطنتی در شرق و حتی در میان حاکمان اموی و عباسی، و خلفا و سلاطین حاکم بر بلاد اسلامی نیز بوده است. بخش زیادی از ظلم و ستمی که در تاریخ زندگی بشر از سوی قدرت ها بر توده های مردم رفته، از این نوع نگاه و نگرش سرچشمه می گیرد.

این که معروف است حاکمان اموی مردم را بنده و برده خود می دانستند که برای تأمین رفاه و آسایش آنان آفریده شده، و فلسفه وجودی شان خدمتگزاری به آنان است، دقیقا به همین معناست. خود را در واقع یا ظاهر و به منظور تسلط بر مردم، خلیفه و جانشین پیامبر، و حتی نماینده خدا در زمین پنداشته، و مردم را خادم و کارگزار خود می دانستند که کمترین حقی در برابر حکومت ندارند و فقط باید فرمانبردار باشند و بس.

از دیدگاه استاد مطهری یکی از علل و عوامل گریز مردم از دین و معنویت، و گرایش به مادی گری در قرون اخیر تبلیغ همین نوع نگاه و نگرش انحرافی در مغرب زمین بوده است. باز هم به تعبیر ایشان:

«انديشه‏اى خطرناك و گمراه كننده در قرون جديد ميان بعضى از دانشمندان اروپايى پديد آمد كه در گرايش گروهى به ماترياليسم سهم بسزايى دارد، و آن اينكه نوعى ارتباط تصنعى ميان ايمان و اعتقاد به خدا از يك طرف و سلب حق حاكميت توده مردم از طرف ديگر برقرار شد. مسؤوليت در برابر خدا مستلزم عدم مسؤوليت در برابر خلق خدا فرض شد و حق اللَّه جانشين حق الناس گشت.» (همان، ص449)

دینی که برای مردم حق تعیین سرنوشت قائل نباشد، جاذبه ای ندارد. اهمیت این مسئله در دنیایی که سخن از حقوق بشر گوش فلک را پر کرده، بیش از گذشته است. اصولا رمز گسترش روزافزون اسلام در گذشته جهان ندای عدالت خواهی و به رسمیت شناختن «حق الناس» در برابر صاحبان قدرت بود، چرا امروز همین ندا موجب گسترش اسلام در میان ملت ها نباشد؟ عظمت حکومت نبوی و حکومت علوی در زمانه ای که نگاه و نگرش رایج حکومت ها به رابطه بین مردم و حکومت «رابطه ارباب با بنده» بود، در پیوند زدن میان دو حق «حاکمیت الهی» و «حاکمیت مردم بر سرنوشت خود» بود.

هنر پیامبر(ص) و امیر مؤمنان علی(ع) این بود که نشان دهند میان «حق الله» و «حق الناس» در عرصه حاکمیت و تعیین سرنوشت نه تنها هیچ گونه تنافی وجود ندارد، بلکه حق تعیین سرنوشت مردم تنها در پرتو حق حاکمیت الهی معنا و مفهوم روشنی دارد، چنان که ضمانت اجرا و استیفای این حق از سوی مردم نیز در پرتو پذیرش حق الله در عرصه حاکمیت است.

خداوند سبحان حق تعیین سرنوشت مردم را به خود آنان واگذار کرده، و با وعده نصرتی که به آنان در جهت استیفای این حق داده، پایِ آن ایستاده و تحقق آن را تضمین کرده است. به راستی چه قدرتی جز خداوند می توانست در برابر تفکرات تبعیض آمیز قدرت طلبان، نژادپرستان، برتری طلبان و مستکبران بایستد و با اعزام پیامبران خود ندای مساواتِ ابناء بشر را سر داده و ستمدیدگان را به تصاحب قدرت فرا بخواند، وعده یاری شان دهد و در مقام عمل نیز آنان را یاری کرده و وارث زمین گرداند؟