شميمي از اخلاق علامه(ره) و درآمدي بر رابطه فقه و اخلاق؛ گفتاری از دکتر احمدی

گفتاري از حجت الاسلام والمسلمين دكتر احمد احمدي
اشاره
بيست‌وچهارم آبان ماه سالروز رحلت علامه محمدحسين طباطبايي و روز بزرگداشت ايشان بود. علامه طباطبايي از نوادر عصر ماست كه در حوزه‌هاي مختلف علمي به ويژه فلسفه، تفسير و اخلاق صاحب مكتب مي‌باشد. يكي از حوزه‌هاي علمي كه علامه وارد شده است، رابطه فقه و اخلاق است. وي با نگاهي نو به رابطه معارف الهي با هم، مرتبه فقه را نازل‌تر از مرتبه اخلاق تلقي كرده و مي‌نويسد: “اصل توحيد، طهارت هم هست، طهارت كبرا نزد خداي سبحان، و بعد از اين طهارت كبرا و اصلي، بقيه معارف كليه نيز طهارت‏هايي است براي انسان، و بعد از آن معارف كليه اصول اخلاق فاضله نيز طهارت است، و بعد از اصول اخلاقي احكام عملي نيز كه به منظور صلاح دنيا و آخرت بشر تشريع شده طهارت‏هايي ديگر است”. چنين رويكردي مي‌تواند اثرات عميقي را در علوم اسلامي ايجاد كرده تحولات شگرفي را در جوامع اسلامي رقم زند. بدين منظور “مؤسسه مفتاح كرامت” از حضرت حجت‌الاسلام والمسلمين دكتر احمد احمدي يكي از شاگردان برجسته علامه طباطبايي و از اعضاي شوراي عالي انقلاب فرهنگي دعوت كرد تا اين موضوع را در ميان طلاب و فضلاي حوزه علميه قم به بحث بگذارد. استاد احمدي در اين مجال برخي از ابعاد اين بحث را بررسي كرده است. اميد است صاحب نظران ديگر نيز با ورود به اين عرصه، ابعاد ديگر اين مبحث مهم را پي گيرند:
اخلاق علامه
بسم‌الله الرحمن الرحيم؛ درود مي‌فرستيم به روح پاك مرحوم امام(ره) سلسله جنبان اين حركت و درود به روح پاك مرحوم استاد علامه طباطبايي، استاد تفسير، فقه، فلسفه و اخلاق كه واقعا زبان بنده از بيان فضيلت ايشان عاجز است. پيش از پرداختن به بحث اصلي ناچار يك اشاره‌اي به اخلاق اين تجسم اخلاق و معنويت و ولايت خدمت شما عرض مي‌كنم. مرحوم آيت‌الله طباطبايي معشوق بود مدرس نبود، كساني مثل ما به ايشان عشق مي‌ورزيديم با كساني مثل آقاي حاج شيخ يحيي انصاري هر وقت با در و ديوار آن خانه‌اي كه مرحوم آقاي طباطبايي براي جلسات شبانه در آن حضور يافته‌اند، برخورد مي‌كنيم، آن در و ديوار را مي‌بوسيم؛ مخصوصاً آقاي انصاري اشك مي‌ريزد. آقاي طباطبايي كم حرف مي‌زد و يكي از كارهايي كه سالك بايد داشته باشد كم‌حرف زدن است و ايشان كم حرف مي‌زد. صبور بود، كتوم بود، جز در موارد ضرورت سخني نمي‌گفت، گذشت داشت، بزرگ بود، يكي از دوستان كه متأسفانه به هر دليلي جوانمرگ هم شد، يك جزوه‌اي نوشت و در آن براي علامه طباطبايي به اتهام نداشتن بيان روشن، در باب معاد جسماني تعبيرهاي بسيار ناروا به كار برد، آن هم در زماني كه درس تفسير و اسفار علامه طباطبايي شلوغ بود و كساني مثل مرحوم استاد شهيد آيت‌الله مطهري، آيت‌الله جوادي، آيت‌الله حسن‌زاده، آيت‌الله اميني و جمع انبوه ديگري در درس ايشان بودند. در چنين زماني او اين جزوه را نوشت و صدا هم كرد و خيلي كار بدي بود. به مرحوم آقاي طباطبايي گفته بودند كه آقا يكي اين طوري نوشته، فرمود اين ميدان علم است هر كه هرچه مي‌خواهد بگويد. سال پنجاه‌و‌شش كه ما در خدمتشان براي بيماري رعشه ايشان به لندن رفته بوديم، من پانزده روزي خدمت ايشان بودم، گاهي دو نفري در اتاق مي‌نشستيم، يك بار بنده عرض كردم فلاني آن جزوه را نوشت و به حضرتعالي اهانت كرد و الان از دنيا رفته، مي‌شود از او بگذريد؟ دستهاي مرتعشش را به هم ماليد و فرمود من همان موقع از او گذشتم و برايش طلب مغفرت كردم. مي‌بينيد كه او سوپرمن است، سوپر فرشته است. يك بار فرمودند كسي به نوشته‌هاي من اعتراض كرده و براي من فرستاده است، يك نامه نوشته و عذرخواهي كرده است و من در جوابش نوشتم من نه تنها از نوشته شما آزرده نشدم، بلكه به حرم رفتم و براي شما دعا كردم. اين اخلاق است. خدا رحمت كند مرحوم آقا ميرزا تقي تبريزي را، يك روضه‌اي داشت شب‌هاي احياء خودش هم پذيرايي مي‌كرد، مرحوم آقاي طباطبايي تشريف مي‌آوردند، مي‌نشستند، خدا مي‌داند آنچنان گريه مي‌كردند كه اين شانه‌هايشان به شدت تكان مي‌خورد. نام اميرالمؤمنين، نام ائمه عليهم السلام كه مي‌آمد گريه مي‌كردند، چه گريه‌اي!!
من خيلي وقت‌ها مشهد كه مشرف مي‌شدم تابستان‌ها خدمتشان مي‌رسيدم و گاهي مترصد بودم كه وقتي از منزل بيرون مي‌آمدند، تا به حرم همراه ايشان مي‌آمدم. از دور مي‌ديدم به درب صحن كه مي‌رسيد، لبهايش را به دري كه دستهاي چركين به آن ماليده شده بود مي‌گذاشت و آنچنان مي‌بوسيد كه گويي با تمام وجود به اين در و پيكر و آنچه به امام عليه السلام تعلق دارد، پيوند خورده است. بعد هم مي‌آمد پشت سر مرحوم آقاي ميلاني نماز مي‌خواند و مي‌رفت بين مردم در داخل حرم گوشه‌اي پيدا مي‌كرد و مي‌نشست بدون ذره‌اي توجه به خويشتن. نام مرحوم استاد ايشان آقاي قاضي كه مي‌آمد تمامش تواضع بود. مدت‌ها، شايد يك تا دو سال بعد از فوت مرحوم قاضي عطر استعمال نكرد.
همسر اول ايشان كه فوت كرد، بنده و دوستان در تشييع حضور داشتيم، جنازه را كه از داخل اتاق برمي‌داشتند، باور كنيد نزديك بود طباطبايي سكته كند، آنچنان گريه مي‌كرد كه خدا مي‌داند. محبت از سرتاسر وجود اين مرد موج مي‌زد و تجسم اخلاق بود، آن هم آن اخلاق توحيدي كه در جلد اول الميزان سه مسلك را ذكر مي‌كند؛ مسلك عمومي كه از يونان قديم آمده و مسلك انبياء عليهم السلام با آن تبليغ عمومي‌شان براي عامه و مسلك سوم مسلك حب و مسلك توحيد كه آن چهار بيت را در اينجا مي‌آورد:
رَوَتْ لي‌ أحاديثَ الْغَرامِ صَبابَةً
بِإسْنادِها عَنْ جيرَةِ الْعَلَمِ الْفَرْدِ
وَ حَدَّثَني‌ مَرُّ النَّسيمِ عَنِ الصَّبا
عَنِ الدَّوْحِ عَنْ وادي‌ الْغَضَي‌ عَنْ رُبَي‌ نَجْدِ
عَنِ الدَّمْعِ عَنْ عَيْني‌ الْقَريحِ عَنِ الْجَوَي‌
عَنِ الْحُزْنِ عَنْ قَلْبي‌ الْجَريحِ عَنِ الْوَجْدِ
بِأَنَّ غَرامي‌ وَ الْهَوَي‌ قَدْ تَحالَفا
عَلَي‌ تَلَفي‌ حَتَّي‌ أُوَسَّدَ في‌ لَحْدي
“روايات عشق سوزان را با اسناد خويش، از همسايگان آن يگانه كوه براي من روايت كرد و وزيدن نسيم، از باد صبا از شاخسار، از وادي درختان غضي، از بلنديهاي نجد، از اشك، از چشم زخمناك از سوز درون، از اندوه، از قلب مجروحم از وجد و حال، خبر داد كه عشق سوزان من با شيفتگي هم‌پيمان شده‌اند تا زماني كه من در لحد بيارامم”.
اينجا شما احساس مي‌كنيد يك دنياي كشف و شهود و اتصال به ذات پاك حق جل و علا، در وجودي كه حتي اهل شعر نبود، وجود دارد. مي‌دانيد كه علامه در تمام نوشته‌هايش بر خلاف مرحوم حاجي سبزواري و ديگران كه به شعر تمسك مي‌جويند، ايشان اصلاً به شعر تمسك نمي‌كند اما اينجا اين چهار بيت را نقل مي‌كند و اين نشان مي‌دهد كه طباطبايي اخلاق را چگونه در خودش پياده كرده، آن هم اخلاق الهي و به قول خودش اخلاق توحيدي كه كسي كه قرار است اين مسلك را داشته باشد، هيچ كاري نمي‌كند جز براي خدا. به هيچ چيز نگاه نمي‌كند و به هيچ چيز گرايش پيدا نمي‌كند، جز براي خدا. اين مقدمه‌اي بود كه خدمت شما عرض كردم و حيف است ما از اين اسوه‌هاي اخلاق، ساده بگذريم، بنده خودم يكي از حسرت‌هايي كه مي‌خورم اين است كه با اينكه بيست سال خدمت ايشان بوديم، آن طور كه بايد استفاده كنيم، نكرديم. آيت‌الله اميني هم همين را مي‌گفت، چند ماه پيش كه ايشان را ديدم، او هم افسوس مي‌خورد كه آن طور كه بايد از آقاي طباطبايي استفاده نكرديم.
ريشه اخلاق
اما بحثي كه مي‌خواهم خدمت شما عرض كنم، در باب اساس اخلاق است. اين است كه اخلاق اساساً از كجا نشئت مي‌گيرد. مي‌دانيد كه كانت اين حرفهايي كه ديگران مي‌زنند، همه را كنار گذاشته و مي‌گويد اخلاقي كسي است كه هيچ كاري را براي هدف انجام ندهد، چون اگر براي هدف باشد، مي‌شود سوداگري و تجارت. بايد گفت “اين كار را انجام بده” نه براي چيزي. اين اساس اخلاق است. بنا‌براين نظر، ديگر توريه درست نيست، دروغ مصلحت‌آميز خطاست و لحاظ هرگونه غرض غير از خود انجام كار، درست نيست. حتي اين سخن عيسي عليه‌السلام كه در انجيل و هم چنين در روايات ما از اميرالمؤمنين(ع) آمده كه براي ديگران دوست داشته باش، آنچه براي خود دوست‌داري و آنچه را كه براي خود نمي‌پسندي، براي ديگران هم نپسند، طبق اين نظر نمي‌تواند درست باشد. او همه اينها را كنار مي‌گذارد و مي‌گويد اخلاق بايد پيراسته از هر غرضي باشد. اما اين نظريه كانت در عمل چيزي به دست نمي‌دهد. بنده رساله تأسيس مابعدالطبيعه اخلاق او را ترجمه كرده‌ام، ولي فرصت نكردم دوباره مروري كنم و نقدي بر آن بنويسم.
به نظرم اساس اخلاق بايد از اينجا آغاز شود كه آدمي از يك چيزهايي خوشش مي‌آيد و از يك چيزهايي بدش مي‌آيد. از همان كودكي حتي آن اوايل كه پستان مادر را مي‌گيرد، معلوم است كه از اين شير لذت مي‌برد ولي هر چه بالاتر مي‌آيد از يك چيزهاي بيشتري لذت مي‌برد و همچنين تا مي‌رسد به دوران ازدواج و بچه‌دار شدن و امثال اينها و اين لذت‌ها بيشتر مي‌شود. از طرف ديگر از يك چيزهايي هم بدش مي‌آيد. يك خصلت ديگري هم در آدم هست و آن اين كههمان‌طور كه در روايات داريم كه خودت را جاي ديگري بگذار، اين فطري آدم است كه از رنج ديگري رنج مي‌برد و از اينكه ديگران لذت ببرند لذت مي‌برد، چرا؟ براي اينكه خودش را جاي او مي‌گذارد، يعني در عمل احساس مي‌كند كه اگر اين ضربه به من مي‌خورد و اگر اين بيماري را من داشتم، چه طور رنج مي‌بردم، يا چطور خوشم مي‌آمد كه كسي به عيادت من بيايد، ديگري هم همينطور است. البته در اين بين يك عواملي مداخله مي‌كند، خودخواهي‌ها، تربيت‌ها و امثال اينها، ولي اصل ذات انسان اين است كه از آنچه لذت مي‌برد، دوست دارد كه ديگران هم از آن لذت ببرند، يعني خودش را جاي طرف مي‌گذارد. البته معمولاً در انسانها اين‌طور است. ممكن است در حيوان هم باشد. يعني وقتي مي‌بينيم يك حيواني را ضربه مي‌زنند و او به خودش مي‌پيچد، ما فكر مي‌كنيم كه معلوم است كه رنج مي‌برد لذا خودمان اين كار را نمي‌كنيم و اگر كسي هم بي‌جهت حيواني را بزند، جلوش را مي‌گيريم يعني در واقع هر موجودي (در وهله اول انسان) كه از چيزي كه ما رنج مي‌بريم، رنج ببرد ما از رنج بردن او رنج مي‌بريم و هر موجودي كه مانند ما لذت ببرد ما از لذت بردن او لذت مي‌بريم. اين اساس محبت است كه آدم خودش را جاي ديگري بگذارد. البته بنده يك بحثي در باب كلي‌سازي دارم كه در يكي از كتابهاي من به نام بن‌لايه‌هاي شناخت آمده و با نظر اعاظم و اساتيد متفاوت است و آن اين است كه ما كلي را از جزئي مي‌سازيم و مي‌گوييم حكم الامثال فيما يجوز و فيما لايجوز واحد. يعني هر حكمي كه من دارم، در مورد هر كسي هم كه مانند من باشد، اين حكم جاري است كه اگر من رنج مي‌برم و ديگري هم مانند من رنج مي‌برد، من از رنج بردن او رنج مي‌برم.
خوب، پس اين يك اصل اساسي است كه پاي ما را به بيرون از شخص خودمان باز مي‌كند. درست است كه ظاهراً فقط من رنج يا لذت مي‌برم اما هر كسي هم كه مانند من باشد من خودم را جاي او مي‌گذارم و دوست دارم او هم مانند من باشد! در واقع مشابهت بين من و در وهله اول انسان و در مراحل بعد حيوان‌هايي كه در رده بالاي حيات باشند مانند گاو و شتر و…، باعث مي‌شود كه من با آنها همدردي كنم. البته ممكن است حيواناتي كه در رده پايين حيات هستند نظير كرمها هم رنج ببرند. انسان مي‌بيند كرمي يا مورچه‌اي را كه پا رويش گذاشته مي‌شود و پيچ‌و‌تاب مي‌خورد، احساس مي‌كند كه او هم درد مي‌كشد. آنجاست كه مي‌گوييم
ميازار موري كه دانه كش است
كه جان دارد و جان شيرين خوش است.
در واقع با اين اصل، پاي ما در وهله اول به انسان‌ها و در وهله بعد به حيوانات باز مي‌شود. و اين بحث حقوق حيوان و روابط انساني با حيوانات از همين جا پيش مي‌آيد، مثلاً يك روايتي هست كه يكي از ياران امام صادق(ع) خدمت ايشان رسيد و گفت: آقا! من يك گوسفندي را پروار كرده بودم، وقتي كه مي‌خواستم سرش را ببرم، نگاه معناداري به من كرد كه مشخص بود مي‌فهمد كه مني كه به او احسان كردم و حال خودم قرار است سرش را ببرم، تعجب مي‌كند!! حضرت فرمود اين كار را نكنيد حيواني را كه خودتان پرورش داده‌ايد نكُشيد.
اگر اينجا از خودمان بيرون رفتيم، اين سؤال پيش مي‌آيد كه حال هر كسي كه باعث لذت بردن من بشود، نسبت به او چطور برخورد كنيم. وقتي كسي به شما نيكي كرد آيا حق داريد به او گرايش پيدا بكنيد، در واقع حق او را ادا كنيد و بگوييد اين باعث التذاذ من شد، پس من هم يك پاداشي به او بدهم و يا او سبب ناراحتي من بود، من كيفري به او بدهم؟ در واقع از اينجا بحث كيفر و پاداش از خودم به ديگران شروع مي‌شود.
اخلاق، اساس علم كلام
اگر اينجور است، يك بحث اساسي هم از اينجا برايمان پيش مي‌آيد ـ كه اساس علم كلام است ـ و آن اين كه شكر منعم واجب است. يعني چه؟ اين وجوب هم وجوب فقهي نيست، وجوب اخلاقي است. يعني كسي كه به تو نيكي كرد، تو هم به او نيكي كن، “هل جزاء الاحسان الاّ الاحسان”، و كسي هم كه بدي كرد مي‌تواني او را كيفر دهي. حالا اگر بزرگواري و فتوت كردي و كيفرش ندادي، در حقيقت كار خوبي كرده‌اي. اگر به كسي بدي كني و او تو را عفو كند خوشت مي‌آيد. تو هم اين كار را بكن و اين همان مشابه‌سازي است. در حقيقت علم كلاممان هم مبتني بر يك اصل اخلاقي است، و آن اين است كه خدايي كه ما را آفريده و انعام كرده، ما بايد شكرش را به جا آوريم. پس علم كلام هم بر اخلاق مبتني است. به تعبير ديگر اخلاق مانند يك درياست كه اساس همه چيز را فرامي‌گيرد. ريشه قوانين هم در اينجاست. يعني براي اينكه دعوا‌ها برطرف بشود قانون وضع مي‌كنيم، مي‌گوييم كه اگر كسي، كسي را آزار داد كيفر او چگونه باشد؟ آيا بگذاريم بر عهده خود شخص و يا جمع شويم و قانوني وضع كنيم كه كيفر و پاداش حد و حدودي داشته باشد. از اينجاست كه مسئله وضع قوانين پيش مي‌آيد يعني قانوني وضع بكنيم كه بر مسائل اساسي و مبنايي اخلاق كه در همه جا ساري و جاري است، يك حد و حدودي بزنيم، مثل قراري كه براي سربازي مي‌گذاريم، همه ما رشد مي‌كنيم و سن و سالي داريم، مي‌گويند در هجده سالگي بايد به سربازي بروي، ما براي اينكه دستمان به يك جايي بند باشد و آن را مهار كنيم مي‌گوييم بايد در هجده سالگي به سربازي برويم ولي واقع اين است كه سيلان حيات، سن و سال ندارد! اين وضع هجده سالگي براي سربازي به حكم ضرورت است و بايد يك جايي توقف كرد. خيلي از افراد هجده سالگي بلكه چهارده‌‌شان با بيست‌ودو سالگي ديگران يكي است. در حقيقت وضع قوانين براي همين است كه به حكم ضرورت اجتماع كه آن زيربناي اخلاق را برايش حد و مرز مشخص كنيم.
فرض كنيد كسي قاچاقچي است، به مردم آسيب مي‌زند، حال بايد چه كرد؟ چطور به كيفرش رسيدگي كرد؟ اگر رهايش كنيم به دست مردم، نمي‌شود، پس ناچاريم يك حكمي برايش تعيين كنيم حال آيا اين حكم به خاطر جرمي است كه كرده؟ يا به خاطر جلوگيري از ديگران؟اين يك بحث خيلي پيچيده‌اي است كه فلاسفه حقوق روي آن كار كرده‌اند. خدا رفعت مقام دهد به مرحوم آيت‌الله ميرزا هاشم آملي ايشان مي‌فرمود من معتقدم كه بلوغ پانزده يا سيزده سالگي نيست، بلوغ از زمان تمييز است. هر كس در هر مرحله‌اي كه تمييز داشته باشد و خوب و بد را تشخيص دهد، او بالغ است.
كمي جلو مي‌رويم و مي‌گوييم بچه‌اي كه هفت ساله است اگر او را بزنند ناراحت مي‌شود و مي‌آيد و زننده را مي‌زند او خودش مي‌فهمد كه طرف كار بدي كرده چون من كه خلافي نكرده‌ام كه مرا مي‌زنند، يعني تشخيص مي‌دهد كه يك كار خوب است و يك كار بد، كار خوب را پاداش و كار بد را كيفر مي‌دهند. يعني او در درون خودش وضع قانون مي‌كند. مي‌گويد نيكي را به نيكي و بدي را به بدي كيفر بده و همين‌طور بالا مي‌آيد و هرقدر عقلش بيشتر مي‌شود و خوب و بد را تشخيص مي‌دهد قدرت تمييز دارد. وقتي قدرت تمييز داشته باشد قدرت وضع قانون هم دارد، مي‌گويد يك سيلي برابر يك سيلي، دو سيلي برابر دو سيلي. اگر كسي بي‌جهت بزند جرمش بيشتر است. اگر با جهت بزند در برابر ضربه‌اي كه من زدم تا حدي حق دارد، اگر خشمناك نشود و عوامل ديگر تأثير نگذارد، قاعدتاً بايد مساوي عمل كند. همينطور كه بالا مي‌آيد خوبي و بدي را در ذات خودش تشخيص مي‌دهد، اگر در اين مرحله كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بميرد، به قول آيت‌الله آملي بالغ است (دوازده، يازده، هفت و هشت ساله و حتي ممكن است مانند عيسي(ع) و امام محمد تقي(ع) در همان دوران كودكي به بلوغ برسد)، يعني خودش تمييز خوب و بد مي‌دهد و حتي وضع قانون مي‌كند. اگر در اين مرحله بميرد تكليفش چيست؟ آيا عذابش مي‌كنند؟ اسكيمويي كه زير برفها يك سورتمه‌اي را مي‌كشد و مي‌رود تا ماهي‌اي شكار كند، اگر بميرد تكليفش چيست؟! آيا اينها تمييز دارند يا نه؟ امام رضوان‌الله عليه در مكاسب محرمه مي‌فرمايد: كسي كه حجتي به او نرسيده باشد، عذاب ندارد، پاداش چطور؟ اگر خودش تشخيص‌دهنده و قانون‌گذار خودش است در هر مرحله‌اي از عمر كه بميرد بايد كيفر و پاداش برخاسته از تمييز و تشخيص خودش را داشته باشد، به خصوص براساس نظر مرحوم صدرا كه روح با روح حركت جوهري پديد مي‌آيد!! اگر روح با حركت جوهري پديد مي‌آيد، پس در هر مرحله از مراحل كه قدرت تمييز داشته باشد اگر كسي در همان مرحله از دنيا برود قاعدتاً بايد كيفر يا پاداش داشته باشد، كيفر و پاداشش را هم خودش مي‌تواند تشخيص دهد و وضع كند. حال آيا خداوند جدا از تشخيص او پاداش يا كيفر خاصي هم به او مي‌دهد يا نه؟ خدا رفعت مقام دهد به مرحوم آيت‌الله داماد اشاره مي‌كرد به حاتم طايي كه نيكوكار و سخي بود و حديثي داريم كه حاتم را به دوزخ مي‌برند ولي آتش او را نمي‌سوزاند.
بالاخره انساني كه خوب و بد را تشخيص مي‌دهد، وقتي بميرد تكليفش چيست؟ اين مي‌شود اخلاق فطري يعني بلوغ براساس تمييز و تشخيص تعيين مي‌شود، البته مانند همان سربازي كه عرض كردم يك بلوغي به ناچار بايد براي اشخاص تعيين بشود اما ظاهراً بلوغ مانند همان بركه‌اي است كه ما در اقيانوس احداث مي‌كنيم. بلوغ همه مشكلات را حل نمي‌كند، بلوغ فقط ما را از مشكل اجتماعي نجات ميدهد. پس بايد گفت اخلاق در مرحله من است، اخلاق رابطه انسان است با محيط خود با افرادي نظير خود و حتي با خداوند متعال.
مرحوم علامه طباطبايي مي‌فرمايد اگر ما بخواهيم در مغرب زمين كاري كنيم بايد از طريق عرفان باشد نه از طريق فقه، با فقه ما پيشرفتي در تبليغ نداريم، همين‌طور هم هست شما وقتي به ديار مغرب زمين مي‌رويد مي‌بينيد، هر كس كار خودش را با نظم انجام مي‌دهد. به بچه از كودكي قوانين رانندگي و ديگر قوانين را ياد مي‌دهند. پس ما نمي‌توانيم در اين باره چيزي به او ياد بدهيم زيرا اخلاق اجتماعيش بهتر از ماست. فقه به معناي عام بر او حاكم نيست ولي اخلاق اجتماعي دارد، بنابراين، اخلاق يعني با هر كسي غير از خويش نيكي كردن و از رنجانيدن او پرهيز كردن، ـ كه اين هم نوعي احسان است ـ فراگيرتر از فقه به معناي امر و نهي واجب و حرام است. اگر اينطور باشد توجه مي‌كنيم كه اخلاق علم كلام و مسائل فقهي را هم مي‌گيرد. آن وقت فقه ما دو بخش پيدا خواهد كرد، يك بخش آن عبادات است كه اين هم يك زير بناي اخلاقي دارد يعني شكر منعم واجب است منتها همين منعم يك دستورهايي داده كه با تشخيص ابتدايي نمي‌توانيم دريابيم كه مثلاً دعا چگونه بايد باشد؟ روزه چيست؟ نماز چيست؟ به خصوص حج. اينها را دين بايد بگويد اما آن قسمت اجتماعي فقه و قانون مانند هم هستند يعني بيرون رفتن از خود، و در واقع به درد ديگران رسيدن. اگر به اين صورت پيش برويم چهرة خيلي از مسائل عوض مي‌شود. ظاهراً مرحوم آيت‌الله آملي فرموده بود ممكن است يك كسي به فقه عمل كند ولي بسيار غير اخلاقي و به اصطلاح بي‌وجدان باشد. براي مثال فرموده بود كه در بغداد يك زن و شوهر جواني مدتي بعد از ازدواجشان طلاق دادند و سه طلاقه شد، سپس آمدند يك آقاي تسبيح به دست و چند انگشتر در انگشت و ظاهر الصلاح را محلل قرار دادند به حساب اينكه مشكل سه طلاقه حل شود اما آن مرد تا آخر عمر اين زن و شوهر جوان را از يكديگر جدا نگه داشت و گفت اين زن همسر من است و طلاقش نداد. همه مي‌گويند اين بد است اما فقه آن را مجاز مي‌داند. شما همه مي‌گوييد بد است، وقتي مي‌گوييم بد است يعني به لحاظ اخلاقي بد است يعني وجدان انسان از اين رفتار آزرده مي‌شود.
نقل مي‌كنند يكي از متدينان از راه بيع شرط ثروت هنگفتي به دست آورده بود، يعني افراد نيازمند، خانه يا ملك خود را به قيمتي كمتر از قيمت واقعي مي‌فروختند به شرط اينكه اگر در فلان تاريخ پول خريدار را نپرداخت خانه يا ملك از آن خريدار باشد و وقتي از پرداخت ناتوان مي‌شد، خانه يا ملك از آن خريدار مي‌شد و او مهلت ديگري هم به فروشنده نمي‌داد. ما مي‌گوييم اين كار بد است، خلاف وجدان و اخلاق است، اما به لحاظ فقهي حلال و به لحاظ اخلاقي است كه نارواست.
حضرت عباس سلام‌الله عليه در روز عاشورا رفت آب بر دارد اما به ياد لب تشنة برادر و اهل خيام افتاد آب را ريخت و تشنه برگشت، خوب اين ايثار است. همه حتي غيرمسلمانان به حضرت عباس به خاطر اين جوانمردي و ايثار ارادت مي‌ورزند، ايثار يعني چه؟ ايثار را جز با اخلاق مي‌توان توجيه كرد؟ فقه مي‌گويد اين كار حرام است و حفظ نفس واجب است. در روايات داريم امام باقر(ع) فرمود هر چه تير بر بدن جدم حسين(ع) وارد شده بود از پيش رو بود. براي اينكه ايشان پشت به دشمن نمي‌كرد! براي اينكه شجاعانه مي‌جنگيد. خوب آدم زرهش پشت داشته باشد كه از گزند دشمن محفوظ باشد بهتر است يا اينكه بگويد اين كار ننگ است و زشت است و من مي‌خواهم مردانه بجنگم، اگر زره‌ام پشت داشته باشد معنايش اين است كه من مي‌ترسم. مگر حفظ نفس مقدم بر ابراز شجاعت نيست؟ بسياري از اين شجاعت‌ها و اخلاق كريمه و بزرگواري‌ها براي همان است كه طرف يك چيزي دارد وراي دستورات فقهي. نمونه‌ها زياد است. در روايات تاريخي داريم كه در يكي از جنگها يك آبي را بردند براي چند نفر. نفر اول گفت به نفر بعدي بدهيد و همينطور الي آخر تا اينكه وقتي از پيش آخرين نفر برگشتند كه آب را به نفر اول بدهند ديدند همگي مرده‌اند! حال اين حلال است يا حرام؟ اينجاست كه اخلاق مي‌گويد اين كار خوب است زيرا اگر من هم باشم دوست دارم كه آب را به من بدهند ولي ايثار مي‌كنم و به ديگري مي‌دهم، اما از منظر فقه اين كار قاعدتاً حرام است چون حفظ نفس واجب است!
اين رابطه فقه و اخلاق است، اگر اخلاق را اساس قرار دهيم هم در مسائل اعتقادي، كلامي و هم در مباحث ديگر، ظاهر معيارها بهم مي‌خورد. به قول مرحوم آيت‌آلله آملي؛ “تشخيص” و “تمييز” خوب و بد مي‌شود معيار كيفر و پاداش دادن نه بلوغ قراردادي:
در اينجا يك نكته بسيار مهمي را عرض كنم. خدا رفعت مقام بدهد به مرحوم علامه طباطبايي، من دلم خيلي به وضع ايشان مي‌سوزد كه با چه زحمتي تنها و با دست مرتعش كار مي‌كرد. حال كه كامپيوترها و تكنولوژي و ارتباطات برقرار شده، ايشان زنده نيستند كه از اين امكانات استفاده كنند، حال مشكل مالي يك طرف، اينكه كسي نبود اطراف ايشان كه كمكش كند! شما وقتي اين تفسير الميزان را نگاه مي‌كنيد، مي‌بينيد كه در مجلدات اول تا پنجم‌وششم، گاهي چهار پنج صفحه غلط نامه دارد. اين بنده خاص خدا تمام كارهاي آن را قبل از چاپ و بعد از چاپ تنهاي تنها انجام مي‌داد. علامه طباطبايي تنها زيست. علامه يك نكته‌اي در الميزان دارد، به نظرم در جلد اول يا جلد دوم كه از ياد برده‌ام ايشان مي‌فرمايند كه عقل از خودش هيچ حكمي ندارد! يعني چه؟ يعني بايد يك داده‌اي باشد كه او سبك و سنگين كند و بعد بگويد، هست و نيست در يك جا با هم جمع نمي‌شود و مي‌شود تناقض. اينكه ما اينهمه به عقل مي‌نازيم ايشان صاف و ساده مي‌فرمايند عقل از خودش هيچ حكمي ندارد. يك جاي ديگر هم در جلد دوم اسفار، ظاهراً در بحث ماهيت، مي‌فرمايند: عدم نيافتن است نه نبودن. اين مطلب را بنده بعداً متوجه شدم كه در كتاب بن‌لايه‌هاي شناخت آوردم. علامه مي‌فرمايد عقل از خودش چيزي ندارد، يعني بايد يك چيزي مثل همان احكام فطري بيايد جلويش و بگويد اين خوب است و اين نه. خوب اين كه خوب است يا بد، چه كسي اين را عرضه مي‌كند؟ آنكه عرض كرديم آدم از خودش بيرون مي‌رود و مي‌گويد من خودم از اين لذت مي‌برم، پس ديگري هم از آن لذت ببرد و من از اين رنج مي‌برم و اگر او هم رنج ببرد من ناراحت شوم، اين عاطفه است. يعني ترحم كني به ديگري و گفتيم كه اساساً اخلاق يعني رحم آوردن به ديگران، اخلاق در مسائل اجتماعي است در جايي كه پاي غير در ميان باشد.
اگر اينطور است پس در حقيقت ما داريم با يك عواطف انساني اساس اخلاق را تشكيل مي‌دهيم و اين مي‌شود فطري، يعني واقعاً اين فطرت است كه آدم به ديگران بپردازد براساس همان اصلي كه عرض كردم.
اينجا يك بحث خيلي قديمي از مكتب رواقي است، حدود سه قرن قبل از ميلاد، يك حكيم رواقي است به نام سيسرو. سيسرو مي‌گويد عقل برده عواطف است، همين حرف را هيوم در قرن هفدهم زد و گفت عقل برده عواطف است ولي اين حرف حرف هيوم نيست، گفتة سيسرو است. يعني چي؟ يعني عاطفه بنده حكم مي‌كند كه به آن ديگري هم برس، ايثار كن، به ديگران كمك كن، دلت به حالش بسوزد. اينجا عقل مي‌گويد شما براساس اين عاطفه برو زمينه اين مددرساني را فراهم كن. حالا كه تشخيص مي‌دهي خوب است پس عمل كن، برو اسباب تحقق يافتن و عملي شدن آن را فراهم ساز. يا حال كه تشخيص مي‌دهي بد است عمل نكن. آن انجام دادن يا ندادن از ناحيه عقل مي‌آيد، يعني عاطفه مي‌شود اساس و عاطفه هم همان اخلاق است. و شما اگر اخلاق را اساس قرار بدهيد با همه دنيا مي‌توانيد به خوبي كار كنيد. مثلاً اگر آدم با يك بي‌ديني روبه‌رو شود و با او بخواهد كار كند و بگويد من نماز مي‌خوانم، نماز شب مي‌خوانم مي‌گويد اينها به درد من نمي‌خورد، اما اگر دروغ بگوييد، مي‌گويد بد كرده‌اي. تلف كردن وقت اشخاص حرام نيست؟ حرام است. اما كسي سراغ آن نيامد، حتي من از بعضي آقايان پرسيدم كه اگر بنده وقتم را به كسي فروختم و در اين وقت نماز خواندم، آيا اين نماز باطل است يا نه؟ گفتند مكان غصبي داريم اما زمان غصبي نداريم. ولي به هر حال شما اين وقت را فروخته‌اي و اخلاقاً حق نداري ستم كني و حق بيت‌المال را يا حق موجر را از بين ببري.
بنابراين يك تلاش مستمري بايد صورت بگيرد كه ما در عين حال كه فقه و قانون را به خصوص اخلاق فقهي را محترم بدانيم، اما بدانيم كه در لايه زيرين فقه، كلام، قانون و… اخلاق و مسائل بنيادي وجود دارد. و ما اگر اين كار را نكنيم، در دنياي امروز و هيچ وقتي نمي‌توانيم كار كنيم. شما فكر مي‌كنيد فقها بيشتر در بسط و گسترش اسلام نقش داشته‌اند يا مثلاً عرفا؟ مرحوم ميرسيد علي همداني از ايران با هفتصد مريد رفت به كشمير و هند، به مريدانش گفت حق نداريد از مردم چيزي بگيريد، همه بايد شال ببافيد و كلاه ببافيد و از اين دست ساخته بدهيد به مردم. شروع كرد خانقاه ساختن، مسجد ساختن و مردم را پذيرايي كردن آن هندوي ملحد بت‌پرست وقتي مي‌آمد ناني مي‌گرفت، پوشاكي مي‌گرفت و كمكي مي‌گرفت، مسلمان مي‌شد. اين كار اخلاقي است. حال اگر فقيهي بخواهد آنجا كار بكند و بگويد اين حلال است و آن حرام است. مي‌گويد من تا آن اساس را نداشته باشم نمي‌توانم عمل بكنم.
در پايان بايد گفت آن اخلاق توحيدي علامه رضوان‌الله عليه بر همه اينها حاكم است و در حقيقت بايد تذكر بدهيم كه دين تنبه مي‌دهد به آن مسائل فطري، دين هيچ وقت نمي‌آيد چيزي را كه مايه آن در آدمي نيست به آدم عرضه كند. پس اخلاق فطري است و مرحوم امام(ره) همه احكام را فطري مي‌داند، اخلاق فطري است و بايد آن را عملي كرد. البته چنان كه گفته شد فقه هم چه عبادي و چه اجتماعي آن براساس اخلاق استوار است جاي خودش را دارد.